نشستم مرغ تکه تکه می کنم برای الویه. مادربزرگم یاد چیزی می افتد: پسرهای خاله فلانی اگه خانم هاشون مرغ رو براشون تکه تکه نکنن، نمی خورن! بعد هم یه لبخندی میاد گوشه لبش که معنیش رو متوجه نمیشم.
من: خب نخورن! کوفت بخورن! مرد که اینقدر بچه نمیشه!!
مادربزرگم ادامه دعایش را می خواند.
+ بخوانید: میوه های زمین؛ کنوت هامسون.
+ اینو تو نوشته های ثبت نشده پیدا کردم! مال سال 98 هست.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
نوشته بود من اگه میخواستم اسم خودمو عوض کنم...
در جواب واسش کامنتی گذاشتم. دیدم چقدر نزدیکه بهم، گفتم اینجا هم بنویسم به یادگار برای خودم:
من اسم خودمو میذاشتم مِمُول! مث اون مل مل مه، که رو عطر علفا، هاج و واج مونده مردد، میون مردن و رفتن، میون مرگ و حیات...
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
من یه تخته سنگم
بیا جلو و منو بردار
من یه اینچ تکون نمیخورم
چون من یه تخته سنگم
بیا جلو و منو بزن
من یه تخته سنگ محکمم
بیا جلو و منو تو تاریکی بذار
من یه تخته سنگم
که تنهایی میدرخشه
نمیشکنم، خاکستر نمیشم
نمیپوسم و مقابل روش طبیعت می ایستم
من زنده میمونم
من
من
الماسم
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
به نظرم امنترین آدمها اونهایی هستن که حتی گاهی شده زور میزنن اما چیزی در تو پیدا میکنن تا بابتش ازت تعریف کنن.
+ آخرین باری که این جمع دوستان رو دیده بودم شاید ۱۰ سال پیش بود. یکهویی دلش خواسته بود تو جمع خودشون منم دعوت کنن... بعدم گفتن: باش دیگه! :)
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی