خرید بک لینک

نشستم مرغ تکه تکه می کنم برای الویه. مادربزرگم یاد چیزی می افتد: پسرهای خاله فلانی اگه خانم هاشون مرغ رو براشون تکه تکه نکنن، نمی خورن! بعد هم یه لبخندی میاد گوشه لبش که معنیش رو متوجه نمیشم.

من: خب نخورن! کوفت بخورن! مرد که اینقدر بچه نمیشه!!

مادربزرگم ادامه دعایش را می خواند.

+ بخوانید: میوه های زمین؛ کنوت هامسون.

+ اینو تو نوشته های ثبت نشده پیدا کردم! مال سال 98 هست.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 18:06

با مژده دیروز رفته بودم بیرون. بهم یادآوری کرد که شوخی من با زهرا اصلا کار درستی نبود. اشاره هم کرد که اینو به خودتم میگم که غیبت نباشه، چون برای مامانم و مریم (خواهرش) هم تعریف کردم.داستان این بوده که زهرا به من زنگ کرده که ما برای ایونت مون یکی رو نیاز داریم که حواسش باشه به محیط و یا اگه کاری پیش میاد. زهرا یه مجموعه فرهنگی رو مدیریت می کنه. گفت سه روز اما وسط درس هام بودم، گفتم یه روز میتونم بیام. طبقه اول کافه است. داشتم دور میزدم. گفتم زهرا بابات رو هم تو کافه دیدم اما فکر کردم شاید منو نشناسه سلام نکردم. گفت بیا بریم پیشش معرفیت کنم. نشستیم. ازم پرسیدن که چیزی میخورم. گفتم نه متشکرم تازه صبحانه خوردم. گفت شیک؟ ( یادم نیست که آیا دقیقا ازم پرسیده شد که شیک میخورم یا نه) گفتم نه واقعا میل ندارم. بعد با حالتی که انگار ذوق زده هستم پرسیدم یعنی من ژتون یه شیک دارم؟ زهرا صورتش رو جدی کرد و گفت نه. جلوی پدر و شوهرش. انگار یکی چنگ کشیده بود به قلبم. بعد که برای مژده تعریف کرده بودم نشسته بود ما وقع رو برای خودش تحلیل کرده بود و نهایتا چنین چیزی به نظرش رسیده بود که من اخلاق بدی دارم که یه وقت هایی با آدم ها شوخی هایی می کنم که نباید.اواخر دوره کارشناسی بود و من دکتر فرهنگ را تازه شناخته بودم. یه سری دوره های آموزشی ش رو پیدا کرده بودم در باب راه موفقیت و اینا. در مورد ازدواج موفق هم دوره داشت و فکر کنم اصلا اولش با همان سری ویس ها معروف شده بود و باهاش آشنا شده بودم. بعدش دانشکده مهندسی دانشگاه مان یه برنامه برگزار و دکتر فرهنگ رو دعوت کرده بود. رفته بودم با آیسان نشسته بودم ردیف های اول. دکتر که اومد کلی سر و صدا براش شد. خواستم سوت بزنم، آیسان دست من را کشید که کارت زشته! ای

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 17:14

نوشته بود من اگه میخواستم اسم خودمو عوض کنم...

در جواب واسش کامنتی گذاشتم. دیدم چقدر نزدیکه بهم، گفتم اینجا هم بنویسم به یادگار برای خودم:

من اسم خودمو میذاشتم مِمُول! مث اون مل مل مه، که رو عطر علفا، هاج و واج مونده مردد، میون مردن و رفتن، میون مرگ و حیات...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 17:14

تو عمرم فقط واسه یه نفر عکسمو فرستادم. هر چی هم که بشه، دوست ندارم عکس برای کسی بفرستم. روی پروفایلهام عکس نمیذاشتم اما الان میذارم ولی هنوزم دوست ندارم برای کسی عکس بفرستم. حساسیتی روی عکسهایی که میذارم و همه میبینن ندارم. فقط یه حس بدی دارم در مورد نفسِ فرستادن عکس. شاید وقتی ۶۰ سالم شد، از تنهایی مجبور بشم عکسهام رو برای هر کسی که خواست بفرستم! آدم که نمیدونم تصمیم هاش ممکنه چقدر سخت باشن در عمل.بالای سر یه خانم چادری ایستاده بودم تو اتوبوس. مال سالها پیش هست. داشت با یک آقا چت میکرد. آقا از خودش عکس فرستاده بود، کنار یه دختر بچه ۴ یا ۵ ساله. حسم این بود که بچه خودش باشه. خانم هم از خودش عکس فرستاده بود. به نظر میاومد خانم تجربه ازدواج نداره. فکر کنم این خاطره رو تعریف کرده باشم اینجا. نمیدونم چطوری میشه من اینقدر گوشی یک نفر رو نگاه کرده باشم که عکسهایی که آقا برای خانم فرستاده بود و عکسهایی که خانم برای آقا فرستاده بود رو یادم هست. خانم چادری بود. از این چادریهایی که به نظر خیلی سفت و سخت میان. اما عکسهایی با مانتو هم فرستاده بود. مانتوهایی که تقریبا اندامش رو نشون میداد. آقا پیام داد: من از زنهای چاق خوشم نمیاد. خانم پرسید: من چاقم؟؟؟ خانم از نظر من اندام متناسبی داشت.یه بار همسایه برام خواستگار فرستاده بود. بعدش که آمده و رفته بودن زنگ زده بود که اونها گفتن اونقدر حجابم سفت و سخت بوده که پسر اصلا منو ندیده. و نصیحتم کرد که حتی تو بعضی خانوادهها دختر یه چادر نازک سرش میکنه و همونم میندازه روی شونهش. من نگاههای پسر یادم میاومد اما خب گفتم شاید اشتباه میکنم. جلسه بعد که اومدن، پسر تعریف کرد من شبها که از کوچه شما میرم خونه و صدای ضبطم بلنده... فکر میکنم ن

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 17:14

من یه تخته سنگم

بیا جلو و منو بردار

من یه اینچ تکون نمیخورم

چون من یه تخته سنگم

بیا جلو و منو بزن

من یه تخته سنگ محکمم

بیا جلو و منو تو تاریکی بذار

من یه تخته سنگم

که تنهایی میدرخشه

نمیشکنم، خاکستر نمیشم

نمیپوسم و مقابل روش طبیعت می ایستم

من زنده میمونم

من

من

الماسم

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 14:08

به نظرم امنترین آدمها اونهایی هستن که حتی گاهی شده زور میزنن اما چیزی در تو پیدا میکنن تا بابتش ازت تعریف کنن.

+ آخرین باری که این جمع دوستان رو دیده بودم شاید ۱۰ سال پیش بود. یکهویی دلش خواسته بود تو جمع خودشون منم دعوت کنن... بعدم گفتن: باش دیگه! :)

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 14:08

یه سری از دوستان هم هستن که فکر میکنن من تفاوتی با اون فردی که تراکت حجاب پخش میکرد ندارم. منم دارم حرف میزنم مثل اون که خواسته حرف بزنه...فرق عمده من و اون خانم اینه که من "اینجا" در مورد عقاید خودم حرف میزنم و نه در سطح جامعه. توضیح میدم چطور فکر میکنم. واقعا هیچ چشمداشتی ندارم که کسی حرفم رو قبول کنه. یه گفتگوست. دارم حرف میزنم. و اگه مخاطبم کلا من رو احمق فرض کنه هیچ نگران نمیشم. حس هم نمیکنم عقاید مذهبیام مقدس هستن... صرفا عقایدم هستن که بهشون باور دارم.نکته مهم دیگه اینکه انتظار و یا باور ندارم دیگران اگه به عقاید من گوش کنن و همگی مثل هم فکر کنیم، مشکلات فرهنگی اجتماعیمون حل میشه. خیلی وقتها نظرم برای نوشتن چیزی، اینه که اگه کسی دوست داشت باهام بحث کنه. یعنی نگرانم نکنه ابعاد کمی از قضیه رو دیده باشم. اما خانم تراکت حجاب پخش کن فکر میکنه که همه باید از الگوی مشخصی پیروی کنن. من واقعا نمیگم از الگوی مشخصی پیروی کنیم... من میگم کنار همدیگه زندگی کنیم. با هم حرف بزنیم. همدیگه رو پذیریم. و اجازه بدیم آدمها در حوزههایی - تا حدی که موجب آزار نشه- اونطور که دوست دارن فکر کنن.حالا یه عده هم هستن که میگن خب حجاب هم واسه همینه دیگه. چون آزار روانی داریم ایجاد میکنیم و اونهایی که مذهبی هستن اذیت میشن. اولا که اگه من مذهبی هستم باید زحمت مذهبی بودنم روی دوش خودم باشه و نه جامعه. دوما که، اولا! سوما که خدا خودش میگه ایمانتون رو میسنجیم همین که بگید اوکی من مومنام قبول نیست! پس توقع اینکه دیگران برن تو قوطی تا من برم بهشت دور از عقله. چهارما که اولا! پنجما که دیگه کارکرد حلال است حرام است جواب نمیده... شما میخوای کار فرهنگی کنی قرار نیست به زن توهین کنی. میگن تو غرب به

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 14:08

صفحه بندی